
هر چی بخوای توش پیدا می شه
حالا خودکار تو دستمه
تصویرت تو مغزمه
اونی که واست می زنه نبضمه
این صدای تاپ تاپ قلبمه
خیلی دوست دارم ولی البته
واسه عاشق شدن خستمه
با عشقت زندگیم شده هم همه
کی تو عشقت از من سرتره
اینو بدون داشتنت حقمه
خنجر عشقت توی قلبمه
اره یواش یواش وقت مرگمه
لبه ی تیغ رو دستمه
زدن رگ توی مغزمه
زندگی دیگه برام جهنمه
اگه خواستین پیشوا آهنگ شو براتون میزاره!
حوصله ندارم تو چندتا پست آپ کنم همه چی رو یه جا می گم.لطف کنین نظر بدین هیچی ازتون کم نمی شه.
راستش من عاشق زندگی کردنم اما از این دنیا متنفرم.به نظرت چی کار کنم؟؟
کدوم و انتخاب می کنی؟پلیدی پاکی پوچی؟؟؟؟؟
می خوام بی پرده بگم:انسان تشکیل شده از دو تا سوراخ بالا و پایین با چند متر روده.
دارم خودمو کنترل می کنم که هیچی نگم تا حدودی یم موفق بودم!
لقمان میگه:بیچاره آدمی در میان دو رسوایی قرار دارد.
اول میگوید(شکم):مرا پر کن وگرنه رسوایت می کنم
و چون پر شد
می گوید :مرا خالی کن وگرنه آبرویت را به باد می دهم.
حیف که سفارش کردن مواظب حرف زدنم باشم!
|
من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد ...گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ... صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ... يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟! |
بعضی چیزارو باید قبول کنی باور کنی شاید اونقدر مغرور باشی که نخوای قبول کنی که عاشق شدی اما ذره ذره وجودتو میگیره شایدم مثل یه مرداب باشه!تسلیم شدن راحترین راهه
سهراب گفتی:چشمها را باید شست......شستم ولی .........
گفتی: جور دیگر باید دید.......دیدم ولی ..............
گفتی زیر باران باید رفت........رفتم ولی !.............
او نه چشمهای خیس و شسته ام را..نه نگاه دیگرم را...هیچ کدام را ندید !!!!
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: " دیوانه باران ندیده