تبليغاتX
The Best Weblog Team Of The World

The Best Weblog Team Of The World

هر چی بخوای توش پیدا می شه

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

حالا خودکار تو دستمه

تصویرت تو مغزمه

اونی که واست می زنه نبضمه

این صدای تاپ تاپ قلبمه

خیلی دوست دارم ولی البته

واسه عاشق شدن خستمه

با عشقت زندگیم شده هم همه

کی تو عشقت از من سرتره

اینو بدون داشتنت حقمه

خنجر عشقت توی قلبمه

اره یواش یواش وقت مرگمه

لبه ی تیغ رو دستمه

زدن رگ توی مغزمه

زندگی دیگه برام جهنمه

اگه خواستین پیشوا آهنگ شو براتون میزاره!

حوصله ندارم تو چندتا پست آپ کنم همه چی رو یه جا می گم.لطف کنین نظر بدین هیچی ازتون کم نمی شه.

راستش من عاشق زندگی کردنم اما از این دنیا متنفرم.به نظرت چی کار کنم؟؟

کدوم و انتخاب می کنی؟پلیدی پاکی پوچی؟؟؟؟؟

می خوام بی پرده بگم:انسان تشکیل شده از دو تا سوراخ بالا و پایین با چند متر روده.

دارم خودمو کنترل می کنم که هیچی نگم تا حدودی یم موفق بودم!

لقمان میگه:بیچاره آدمی در میان دو رسوایی قرار دارد.

اول میگوید(شکم):مرا پر کن وگرنه رسوایت می کنم

و چون پر شد

می گوید :مرا خالی کن وگرنه آبرویت را به باد می دهم.

حیف که سفارش کردن مواظب حرف زدنم باشم!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

دلم برات تنگه........خیلی تنگ.هنوز چند ساعتی نشوده که از پیشم رفتی اما از وقتی رفتی دارم اشک می ریزم دست خودم نیست.دلم طاقت نمیاره نمی خواد باور کنه که رفتی.نمی خواد باور کنه که تنهاش گذاشتی.این رسمش نبود.اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟شاید همش تقصیر من بوده......آره همش تقصیر من بود.اما می خوام بدونی منظوری نداشتم.می خوام بدونی دوست دارم.امروز اولین و اخرین باری بود که تو چشات نگاه کردم.دل تنگتم.برگرد پیشم.باهام باش کنارم باش.دوسم داشته باش.عشقم دنیام زندگیم......تنهام نزار.بخدا میمیرم تو این دنیای بی سرو ته.......هر کسی که اینو تا اینجا خوندی اینارو گفتم که بدونی چه حالی دارم.سعی کن به چیزی دل نبندی وابستگی سخته.............چقدر شعار دادم........فکر می کردم هیچ وقت عاشق نمی شم..........دلم می خواد داد بزنم فریاد بزنم اما چه فایده تو دیگه بر نمی گردی.کاش می شد بگم بهت چقدر دوست دارم چرا هیچ وقت نگفتم بهت؟؟؟؟..........غرور لعنتی باعثشه.......انتظار داشتم خودت بفهمی.......اما غافل ار اینکه ........چقدر نفهمی!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...
گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

ابر بارنده به دريا ميگفت
من نبارم تو كجا دريايي
در دلش خنده كنان دريا گفت
ابر بارنده تو خود آزمائی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 بعضی چیزارو باید قبول کنی باور کنی شاید اونقدر مغرور باشی که نخوای قبول کنی که عاشق شدی اما ذره ذره وجودتو میگیره شایدم مثل یه مرداب باشه!تسلیم شدن راحترین راهه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

سهراب گفتی:چشمها را باید شست......شستم ولی .........

 

گفتی: جور دیگر باید دید.......دیدم ولی ..............

 

 گفتی زیر باران باید رفت........رفتم ولی   !.............

 

او نه چشمهای خیس و شسته ام را..نه نگاه دیگرم را...هیچ کدام را ندید !!!!

 

 فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: " دیوانه باران ندیده

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

اين جمله امروز چقدر خالي ست ! روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد .واژه واژه اش بوي تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند . امروز اما ، دل تنگ بودن معنايي ندارد ! حس امروز من دلتنگي نيست. انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ مي شود . من امروز تو را ندارم ، درست ! اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست ! داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد !! به من حق بده كه دلتنگ نيستم . من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم ! احساسم تكه تكه شده و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد . ما به يك گم شدن نياز داشتيم ، بدون فكر كردن ! در لا به لاي برفهاي تقدير كه بر سرمان مي باريد . ما بايد به هم فرصت حرف زدن مي داديم .بايد شجاعت شنيدن را حفظ مي كرديم ،چنان كه شجاعت گفتن را ! اما ما چه كرديم ؟! از هم فرار كرديم ! يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم ! منطق دودوتا چهارتاي مان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد !! خواستيم متهمي پيدا كنيم .زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل «مظنونيني هميشگي» درآمدند كه دستهاشان ، خائنانه ، دستهاي ما را از يكديگر جدا كرده بود !بعد هم وقتي ديديم دستمان به جايي بند نيست ، بند كرديم به خودمان . نازنين روزهاي خوش علاقه ! تمام قصه همين بود ! ما خيلي به هم بدهكاريم . ما به خودمان هم خيلي بدهكاريم ! هزار بهانه جور كرديم تاديگر بهانه هم نباشيم ! غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و گريه هاي بهانه دار بر شانه ! و اين تفاوت زمين است و آسمان !! آرزوي ديروز فراموش ناشدني ! تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس ! مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !! شهدخت قصر غزلهاي غاشقانه ام ! غزلواره زندگي ما دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام ! ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم . چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود ! اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم . چه ديگر دست مشتركي باقي نمانده بود !هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود …. چقدر ترانه يغما (1) زيباست : گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم چه ترانه بي اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار ! من به قله مي رسيدم ، اگه هم ترانه بودي صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي …اگه تو ترانه بودي …اگه تو بهانه بودي … اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم ! بانوي منطقي ! اين همه دليل براي نداشتنت بس نيست ؟!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |